3 - كاردان صاحبدلان



چهار نفر از چهار منطقه مختلف (فارس ، ترك ، عرب ، روم ) در سفر، همراه هم شدند، توشه راهشان تمام شد و در فشار و خطر قرار گرفتند، رهگذرى به آنها رسيد، و از حال آنها آگاه شد، پولى به آنها داد، تا با آن توشه سفر خود را تهيه كنند تا به مقصد برسند.
هر چهار نفر ميل داشتند كه با آن پول ، انگور بخرند، ولى چون زبان همديگر را نمى فهميدند كاشان به نزاع و سر و صدا افتاد، زيرا فارس مى گفت : بايد با اين پول انگور خريد، ترك مى گفت بايد اوزم خريد، رومى مى گفت بايد استافيل خريد، عرب مى گفت بايد عنب خريد.
در تنازع مشب بر هم مى زدند
كه ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم مى زدند از ابلهى
پر بدند از جهل ، وازدانش تهى
صاحبدلى كه زبان همه آنها را مى دانست ، نزديك آمده و با هر يك به زبان خودش صحبت كرد و گفت : كه من با اين پول انگور مى خرم ، پول را به من بدهيد.
همه راضى شدند، پول را به او دادند، او رفت و انگور خريد و آورد و جلو آنها گذارد، و در نتيجه همه به شيرينى انگور رسيدند، و تلخى نزاعشان نيز تبديل به شيرينى دوستى گرديد (277)
به اين ترتيب به نقش يك عالم كاردان پى مى بريم ، كه چگونه با پنجه علم مى تواند گرهها را بگشايد و نابسامانيها را سامان بخشد، در صورتى كه صاحبدلان (متدين ) باشد.
آنكس كه بداند و بداند كه بداند
اسب طرب خويش به گردون بجهاند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند
او خويشتن از سنگ جهالت برهاند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند
بيدار كنش زود كه تا خفته نماند.